... آدمی ، به همه چیز عادت می کند !
و این بسیار دردناک است .
گاهی فکر میکنی تمام حرف ها را زده ای . گاهی خسته ای از زنده گی . گاهی عکس رنگی می گیری . گاهی به اندازه یک کتاب ، حرف داری . گاهی عکس های رنگی ات را سیاه و سفید چاپ می کنی . گاهی سودا زده ی مولانایی . گاهی عینک پست مدرن به چشم می زنی . گاهی به اندازه مجنون از عشق داغ می شوی . گاهی کلاسیک ورق می زنی . گاهی یاداشت هایت را به رنگ آبی می نویسی . گاهی کتاب می خوانی . گاهی فیلم هم نمی بینی . گاهی عکس های ات را عمودی ردیف می کنی . گاهی اصلا یادت می رود سواد نوشتن داری . گاهی ادبیات پوچی دلچسب می شود . گاهی خوب هستی . گاهی خماری خامی . گاهی ره مسجد میگیری . گاهی هر روز دلت اسپاگتی می خواهد . گاهی فراموش می کنی سقط شده ای . گاهی بد می شوی . گاهی برایت سهراب می آورند . گاهی یادت می افتد سایه به حاشیه برده شده . گاهی زمزمه ات رنگ می بازد . گاهی به یاد می آوری زندگی خالی نیست . گاهی لبخند می زنی . گاهی فراموشت می شود ؛ همه چیز ...
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دوچشمم را کند جیحون ؟
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی ام در اندازد ، میان قلزم پرخون؟
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فرو ریزد ز گردش های گوناگون ؟
نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی پایان ، شود بی آب چون هامون؟
شکافد نیز آن هامون ، نهنگ بحرفرسارا
کشد در قعر ناگاهان ، به دست قهر ، چون قارون ؟
چو این تبدیل ها آمد ، نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد ؟ که چون،غرق است در بی چون
چه دانم های بسیار است ، لیکن من نمی دانم
که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون
-مولانا-
مثل روزای بمباران ، مثل جا به جائی زمین که گمانم بهش می گن زمین لرزه ، مثل جنگ های جهانی که تا حالا دو ورژنش اومده به بازار ؛ مثل همه این چیزایی که دیگه برای همه مردم ما عادی شده ... گوشم از صدای آژیر بمباران داره سوت می کشه – طبقات ذهنیم مدام جابه جا می شه اما دریغ از یه برون روی یا لرزش چند ریشتری مشتی که این ویرانه رو یه دفعه رو سرم خراب کنه – ورژن دو و سه و بیشتر خودم که چه قدر می ترسم تقلبی باشه .

می گفتیم که آن زمان ها که نمی دانم ... شاید خیلی دور و شاید هم خیلی نزدیک به دوران ما بود ، تنها با یک کتاب ، که به گمانم در گروه ادبیات کودکان جای می گرفت ، می شد نسلی را نو کرد . می شد عده ای خواب زده را بیدار کرد . می شد خواب را در چشم تر شکاند . اما امروز همه مان عقیم شده ایم . اما نمی دانم مشکل از کیست ؟! مشکل از ممیزی هاست ؛ که کتاب های رده سنی جوانان اجازه نشر ندارند . یا نه ! مشکل از ماست که حتی کتب ادبی کودکان هم به دستمان نمی رسد .
کفرم رو در می آره وقتی بهم می گه : خانوم کرایه رفته بالا ، خبر نداری ؟ - کفرم رو بیشتر در میارم وقتی بی چون و چرا کرایه رو تقدیمش می کنم – و از این که می دونم کار گره خورده و گره تنها و تنها به دست آقا باز می شود !
پ.ن. وقتی بدونی که می دونی ؛ تکلیف چیه ؟!
توصیه نوشت : اگه کسی از این جور کتابای رده سنی الف سراغ داره ، برسونه .

نوشتم در آخرین روز فصلی سرد ... 29 اسفند . بهانه ام شاید این بود تا بگریزم . از تولدی دوباره . و شاید از سقوطی سخت تر ! اما سخت گرفتم . به خودم . به خودم . و باز هم به خودم . هنوز سردم است . شاید لرز هم می گیرم گاهی . سیاهی مشق هایم ، مرا گرم می کرد و من نمی دانستم . نمی دانم چه ترکیبی است این سیاهی و آن سردی . اما همچنان گرم ام .
کتاب را عقب و جلو می برم ؛ شاید اندکی برایم جذابیت داشته باشد . روزنامه وار جلو می روم ؛ چیزی سر در نمی آورم . با دقتی ژرف در جملاتش عمیق می شوم ؛ انگار روزنوشت های یک انسان درگیر را می بلعم . دچار تهوع می شوم. کتاب را پرت می کنم . تمام ذهنم مغشوش و خط خطی است . دوباره به سراغش می روم . تو گوئی تکلیفی بر دوشت است . به زور پابند می شوم . می نشینم و پیش می روم . نزدیک به ده صفحه ، خود را پرتاب می کنم . گفت گوی نصیحت بار مردی است با دخترکی تن فروش ، آن هم در بستر هم آغوشی ! صلاح می بینم که نصایح را به وقتی دیگر بسپارم . به سراغ دیگر پارگی های ذهن بیمار مرد می روم . مدتی است درگیر این کتاب هستم . شاید به امید جمله ای موافق با روح پریشانم ، این همه سختی را متحمل می شوم . ولی افسوس ... مدام خاکستری آلوده ی داستان را بر می تابم تا شاید روشنی مرا در بر گیرد .
فقط یک مرتبه – یک بار می شود که دانسته و متعمدا امری مضر و احمقانه و حتی احمقانه ترین چیز را برای خود بخواهم . آرزویش را داشته باشم . فراهم کنم و حتی به آن تن دهم . می خواستم این حق را داشته باشم که بتوانم حتی احمقانه ترین کار را بر خلاف همه قوانین طبیعی انجام دهم ؛ نه اینکه مکلف باشم که فقط کارهای عاقلانه و خردمندانه کنم . نه اینکه همیشه خود را مجبور و محدود ببینم . با این کار ، چیزی گران بهاتر و بزرگتری را حفظ می کنم ؛ شخصیت خود را ، فردیت خود را . تنها با این هدف که خود را ، وجود خود را ، بودن خود را ،اراده خود را ثابت کنم و بگویم : من هستم .
" بشر همواره می خواهد ثابت کند که بشر است و نه مثلا مداد و آلت معطله ! حتی اگر خود را از بین ببرد و فنا کند ، باز در هر حال میل دارد که این را به خود ثابت کند . " ( یادداشت های زیر زمینی – داستایفسکی-)
سیخ جلوی تلویزیون میخ کوب شده بودم . با چشم هایم گوئی می خواستم دل و قلوه برنامه های بی محتوایش را در آورم . این کار هم برایم تفریحی شده که بنشینم و با عوض کردن کانال های تلویزیون ، از رنجی که می دهندم لذت ببرم ! دهن کجی می کنم . تمام ساختار های ذهنی ام کج و کوله می شوند . دست خودم نیست . تمام بدنم لمس می شود . زمانی که بدانی که می دانی ، اینطور می شوی . بدانی که می دانی آزاد نیستی . بدانی که می دانی ، اقدام حق طلبانه ات ، مخل امنیت " ملی " کشورت تلقی می شود . اما کدام " ملت " ؟! اصلا ملت چیست ، ملت کیست ؟! از واژه نامه اسلام تنها همان لغت " تسلیم " را برگزیده اند . تمام تعریف هایشان هم از دم تیغ همین لغت عبور می دهند . زمانی که بخواهی که ندانی ، تمام عالم به رویت کج دهنی می کنند . شاید دیدن این همه ، از تحمل من خارج باشد .
- راهی نمانده است
مگر راهی
که مرا
به من می رساند ...
محمد شمس لنگرودی –
- اگر قرار باشد بدویم تا هیچستان ؛ فرقی هم می کند با تو باشم یا نباشم ؟!
- (یه مکث طولانی ؛ موزیک )
there's no-one left in the world
that i can hold onto
there is really no-one left at all
there is only you
and if you leave me now
you leave all that we were
undone
there is really no-one left
you are the only one
and still the hardest part for you
to put your trust in me
love you more than I can say
why won't you just believe?
وقتی بچه بودم ، زمستان و هوای سرد برایم تداعی بوی غریب سرما را داشت . نمی شناختمش ؛ اما دوستش داشتم . شاید از آنجهت که همیشه از برف و هوای سرد منع می شدم . وقتی برف می بارید ، دزدکی یک نفس هوا را می بلعیدم . مدام پی بهانه ای بودم تا سری به پشت بام بزنم . و تا انجماد کامل پشت بام را ترک نمی کردم . هرم گرم دم ام ، در برابر چشمانم قد علم می کرد به قامت تمام تنهایی ام . و لذت حضور خویشتن را حس می کردم . کاش کمی خویشتن داری می کردم . کاش کسی بود و به من می گفت کمی کمتر ! اما بلعیدم . مست شدم . ویران شدم . بلعیدم تا آنجا که تنها چشمانم کمی گرم مانده . چرخی می زند . و دوباره فرو می افتد .
.
.
.
رفته رفته سرد تر و سرد تر شدم . دیگر تحمل این همه سرما را ندارم . تن سردم ، گرمای داغ کویر می خواهد . اگر تاب بیاورم ...
- چگونه است که روز دیدار
طعام ها خوش بوترند
چاشنی ئی هست
که نامش تمناست
که به آن می زنیم
خریدنی نیست
تنها به کار کسی می آید که در سکوت
هنر کشف را می آموزد،هنر بازشناختن را
اما برای آنکه در او دغدغه ای نیست
چاشنی ئی بی حاصلی است –
پ.ن.این شعر رو از وبلاگ عزیز نویسنده یدالله رویایی برداشتم .