
این همان خاک خسته است
و تو تنها معنای دوست داشتنی من !
تو را خواهم یافت
می خواهم آزاد باشم از هر چه سیاهی تردید است.
می خواهم در آغوش بکشم همان منی را که از من دور اتاده است
می خواهم بازگردم
و ردی از نام "تو" در کهنه باور هایم بیابم ...
آیا هنوز ردی مانده است ؟
پای در زنجیر پرواز می کنم
با غمهای درون اوج می گیرم
با شکستهایم به پیش میتازم
با اشک ها یم سفر می کنم
با صلیبم به قله قلب انسان
صعود می کنم
ای خداوند...
ای خداوند...
بگذار تا صلیبم را بستایند !
تنها"تشنه" نیست که در پی "آب" است،
پیاله به دستان" بزم حضور "
در پی یک کام تشنه اند که بنو شانند.
در این وادی ، " ساقی" هم در پی جرعه نوش تشنه کام می گردد.
اگر کسی احساس " عطش" نکرد، گناه ساقی چیست ؟
<گر گدا کاهل بود – تقصیر صاحبخانه چیست ؟>
تشنه تنها آن نیست که احساس عطش کند ،
تشنه کسی است که در پی یافتن یک جرعه آب دشت ها را در نوردد
، بجوید و بپوید تا برسد و سیراب گردد.
آری می توان در سراب هم سیراب شد !
این که گفته اند :
آب کم جوتشنگی آور به دست
تا بجوشد آبت از بالا و پست
سراب یک نیستی هست نما ...
آب کجا و آب نما کجا؟
حقیقت کجا و سراب کجا؟
راستی دستمان به کجای هستی بند است و پایمان اسیر کدام دام و کمند است؟
نه هر که نفس می کشد "زنده" است
و نه هر شب را به روز رساندن و روز را به شب آوردن "زندگی " است .
چرا خود را بفریبیم ؟؟؟
وقتی چراغ یک باور در دل ندرخشد و شمع یک یقین در درون شعله نکشد
دیگر چه زندگی ؟!
گاهی "غرور"دامی می گردد که پای اراده را می بندد .
گاهی "خودخواهی" چاهی می شود که رونده را به درون خود کشیده ، زندانی میکند.
مگر می توان فاصله "بود " تا " نمود" را تنها با ادعا پر کرد ؟
