تبليغاتX
داروگ
. . . these words I write keep me from total madness

نه عشق اولایدی ، نه عاشیق  

نه نازلی آفت اولایدی

 نه خلق اولایدی ، نه خالیق

نه عشقه حسرت اولایدی

نه درد اولایدی ، نه درمان

نه سور اولایدی ، نه ماتم 

نه آشیانه  ئیر اوسته

نه باغ فرقت اولایدی

کنول ده نور محبت  

گوزیم ده پرده ظلمت

نه نو ر اولایدی نه ظلمت

نه بویله خلقت اولایدی

نه بویله خلقت اولایدی



 

      --ای کاش نه عشقی وجود داشت و نه عاشقی—

     --      نه دلبر طنازی وجود داشت –

      – نه خلق و آفرینشی وجود داشت ونه خالق و آفریدگاری –

      – نه حسرت و سوزی از برای عشق می بود—

      – نه درد و غمی وجود داشت ونه درمانی از برای این رنج و محنت ها –

      -- نه شور و شوقی بود و نه غم و ماتمی –

      – نه آشیانه و مامنی روی زمین  --

      – و نه داغ هجران و دوری  وجود داشت –

     -- در قلبم نور محبت موج می زند –

      –و چشمانم را پرده ظلمت پوشانیده است—

      – ای کاش که نه نوری بود و نه ظلمتی –

     – ونه آفرینش و خلقتی تا به این حد عظیم --

 

نوشته شده توسط jOo jOo در ساعت 11:39 | لینک  | 

غریبه ای آشنا نما در مقابلم ایستاده.گویا می خواهد حرفی با من بزند !

من ، سراپا گوشم .تنها چیزی که می خواهم این است که برای گرفتاری دیگران دل بسوزانم ، شاید این کار حالم را عوض کرد. آه ! من هیچ گرفتاری ندارم .نان خور بی ادعای پدر جان ؛ خانواده ای هم که ندارم .کتاب خوان خوبی هستم . صبح زود تهوع می خوانم ، ظهر تهوع می خوانم ، نیمه شب تهوع می خوانم . می بینید ، تا به این حد می توان متنوع بود . شاید بد نباشد رنگ اتاقم را عوض کنم . یا نه ، بهتر است پوستر پدرم را بر دیوار بکوبم . شاید او خواست با من حرفی بزند.حالم را تغییر خواهد داد.

این زندگی ولرم و یکنواخت حالم را بهم می زند. شاید تنها مسئله من این است که "من وجود دارم." همه اش همین ! واین گرفتاری آنقدر مبهم  و غریب می نماید که ازش " شرم " دارم .

 

غریبه شروع می کند ...اما گویا ترسی سراسر وجودش را فرا گرفته ! می ترسد پذیرفته نشود . آه که دیگر دارد لجم را در می آورد . نگاهش کن سراپا به لرزه افتاده .خود نیز می داند من بی آزارم . پس چرا اینچنین نگاهم می کند. اما نه ! شاید او یک اومانیست است . او مرا برهنه خواهد کرد. پی به ماهیت نا موجه من خواهد برد. خوب این به هیچ وجه قابل تحمل نیست . شاید مرا وادار کند که عقیده ام را پس بگیرم . شاید مانند همه اومانیست ها به من بگوید : "نگاه کن انسان ها هستند ! انها هدف کار و فعالیت تو هستند ." آه نه ! که دیگر تاب نگاه  نافذش را ندارم دیگر نمی خواهم برایش دل بسوزانم . او اصلا نمی فهمد . همه چیز او عاریتی است حتی نگاه اومانیستش ! من چه کار می توانم بکنم.

 

من می روم ، شاید در  سه گانه امروز تهوع را یک سره کردم. اما وجودم را چه ؟ یعنی تا به آخر باید این چنین  به روایت خود بپردازم ؟! اما دیگر برای هیچ کس دل نمی سوزانم . آخر حالم را بهم می زنند .

 

نوشته شده توسط jOo jOo در ساعت 11:2 | لینک  | 

 

ناگفتنی اول :

راجع به سبک نوشته هایم است. من هنوز سبک دلخواهم را نیافته ام.اما در سبک و سیاقی می نویسم که تقریبا هیچ کس متوجه مفهوم نوشته هایم نمی شود. به گمانم خیلی تلخ است ! شاید سرآغاز این طرز نافهم نوشتن در من برگردد به سال های دبیرستان و انهم کلاس درس زبان فارسی...

اما لا اقل در این پست بخصوص حاجتی به جمله پردازی ندارم،باید از ادبیات بر حذر باشم.برای آن می نویسم که بعضی اوضاع و احوالات  را برای خودم روشن سازم .

 

ناگفتنی دوم :

من دریک روز سرد زمستانی متولد شده ام.شاید از این روست که مرا همچو رنگ دیوار های اتاقم سرد و نا یافتنی می پندارند .شاید عاقلانه ترین کار هم همین باشد ! اما به پاس عشقی که مرا در این آبی زنگار گرفته محبوس گردانیده ، تمام وجودم را از پی تو می دوم ، تو را به چه رنگی صدا بزنم ؟!

این نا گفته را گفتم که بگویم من "عاشق هدیه تولد خاص" هستم . هر سال در 353 امین روز سال به انتظار یک تبریک خشک و خالی از یک دوست می نشینم.میدانید آدم بی مروتی هم نیستم . تا یک روز بعد از آن هم ساعت دیواری را به روز تولدم بر می گردانم .

 

ناگفتنی سوم :

لحظه های کامل !!!

اگر تنها یک 24 ساعت از شبانه روز را  فرصت داشتم تا با " دلدارم " (؟؟؟) روزگار بگذرانم ، 23 ساعت سخت در پی این بودم تا بر سوء تفاهماتمان بیافزایم . تا این که ، درست در شصت دقیقه به لحظه نابودی "روزگارمان" می ماند. درست آن مدت زمان که لازم است تا انسان احساس کند ثانیه ها یکی یکی می گذرند. به طرزی مبهم دستانمان فشرده می شود . و بعد ...

شصت دقیقه ی تلخ اما نااااااااااااااااااااااب !

 

ناگفتنی چهارم :

با عزیز ترین های زندگیم اختلاف دارم .این اختلافات مرا از برخورد درست و "لطیف" نسبت به اطرافیانم باز می دارد .—هر وقت به این ناگفتنی می رسم وازدگی غریبی آزارم می دهد.— این وازدگی را بر در و دیوار سرد اتاقم می توان نظاره گر بود . اتاقی نا همگون همچو افکار خودم ...چوبه داری دارم ، رو پوشی تا شبها بر این تن خسته  بکشم ، طوری که " او" مرا نبیند ، میله هایی آهنی که هوس لمس آن سوی میله ها بر جانم داغی گذاشته . اما شاید این همه ! نیازی نباشد . شاید عکسی از تو برای آرامش این دیوار ها کافی باشد. این روز ها از آن روز هاست .

 

ناگفتنی پنجم :

"امتيازهام مال تو
ستاره‌هام مال تو
دلم مال تو

به من لبخند بزن
حتا اگر به‌خاطر خستگی
دنيا را تنها بگذارم.

لبخند يادت نرود!
"

 

این تمام آن چیزی است که از" تو " خواسته ام !

 

ناگفتنی ششم :

یکبار عاشق شدم و نزدیک بود ... اما تنهایی ام باعث شد تا او را در ذهنم  به دار بیاویزم . همین بهانه کافی بود تا او هم تمام بوسه هایم را به رنگ آبی زنگار گرفته داند . آخر مدتی بود که بوسه ام بر عکس سیاه و سفیدش مانده بود .اخر دیگر نه چیزی از من مانده بود و نه سیبی باقی تا نذر چشم هایش کنم ...نذر دلتنگی هایم ...

تا به حال چند باری خواسته ام تا از عشق بنویسم .اما انگار واژه هایم را در آن دوران جا گذاشته ام . هر چه می کنم تا چند قدم به سویش بروم تا شاید دست هایم به دست هایش برسد ، نمی توانم . نه اینکه خسته شده باشم یا اینکه تاب ادامه راه را نداشته باشم نه ! گوئی تا اخر همین طور خواهد بود . نگاهش لرزه بر اندامم می اندازد.

اما خوشحالم از اینکه هول زنان و بی تاب ازدواج نکردم و الله بختکی بچه ای پس نیانداختم . و بعدها ، وقتی چهل ساله شدم ، از گذشته کرخ و خواب آلودم با عنوان تجربه یاد نکنم و گذشته تجمل من نشود .

اما دیگر جسارت ازدواج را ندارم !!!

 


فکر کنم دیگه بسه ! باید دید کی مرد میدونه ... و کی ارادتمند به  رفیق شفیقش جوجو ؟!

در نهایت  فقط می خواهم آزاد باشم  و راوی ای از برای وجود نا موجه خود .

منتظرم ...


 

 

نوشته شده توسط jOo jOo در ساعت 13:5 | لینک  | 

 

"به دانستن هیچ ناگفته ها و ناگفتنی های از دوستان تلاش نمی کنم چون تا حال هیچ صریح زبانی در بین دوستان ایرانی خود ندیده ام. و هر چی که تا حال از وبلاگنویسان عزیز خواندم رودرواسی خالی بود و یا چیز هايی را می گفتند کی چیزی گفته باشند"

مدتیه که در وبلاگ خونه ها "بازی شب یلدا " رونق گرفته . تا حالا کسی به من لینک نداده ولی  من دوست دارم توی جمع کوچیک و خودمونی که با دوستانم دارم این بازی رو از سر بگیرم . اگه پست قبلی من رو خونده باشید ، نوشتم که مدتیه یه گپ درست و حسابی با عزیز ترین هام نزدم . گفتم شاید این بازی بهانه ای باشه تا هم بیشتر با روحیات هم آشنا بشیم و هم دیدار هامون رو تازه کنیم .

راستش این روزا هی دنبال بهانه هستم . واسه اینکه از دست این فرجه ها خودمو خلاص کنم . الان هم از اون دودره بازی هاست. واسه خاطر دل تنگ منم که شده تو این بازی شرکت کنین.

راوی خوش سخنم مهدی

قاصدک خوش خبرم لیلا

صوفیای عارفم سمیه

یاس کبود سپید پوشم زهرا 

و یه دوست که البته اگه سری به بلاگ بزنه : مری جون

عزیز آرکاداشیم ح.ج

پنج چیزی که به نظرت تا حالا یا جرات نداشتی با کسی در میون بذاری و یا نیازی ندیدی تا بازگو کنی !

بنویس مطمئنا برای من یکی خیلی جذاب خواهد بود.

پ.ن :من کامپیوترم ویروس کش نداره ، اما واسه خاطره این که شما رو به بازی دعوت کنم  ، جور ویروس خوری رو هم کشیدم. حالا مرام خودتونه ...

ته نوشت:راستی جمله ای که اول پستم اوردم رو از یکی از وبلاگ ها برداشتم تا شما دوستان شریف ایرانی رو به خصوصیت بارزتون از دید یک خانم محترم تاجیکی اگاه کنم.

با من بی کس تنها شده ،  یارا تو بمان

همه رفتند از این خانه ، خدا را تو بمان

من بی برگ خزان دیده دگر رفتنی ام

تو همه بار و بری ، تازه بهارا تو بمان

داغ و درد است همه نقش و نگار دل من

بنگر این نقش به خون شسته نگارا تو بمان

این پست من خیلی مطالبش بی ربط به هم بود . باید ببخشید !!!

اگه عمری باقی موند و دلی ... پست بعدی ناگفته ها رو میگم .

 

 

 

 

نوشته شده توسط jOo jOo در ساعت 14:9 | لینک  |