ذهنم خالی است ، پوک پوک است.می دانی دورم،خیلی دور. در برهوت. اما گاهی که به میان انسانها پرت می شوم،خرد و خمیرم.این پرتاب به مثابه سفری است برایم.اصلا می دانی چیست ، اسم سفر را که می شنوم تمام بدنم کهیر میزند. خوب و بد هم ندارد . مثل زخم ! می خوری ، درد می کشی .بعد ها فقط به یادش می آوری. حتی نمی توانی به قول همین انسانها انتقام بگیری. راستی نمی دانم این انتقام چه جور جانوری است ؟
می گویند گرفتنی است ؛ مانند حق ؟! –شاید—
آنروز برای "گرفتن" آمده بودم.نمی دانم از چه نوعی بود.-حق / انتقام- نمی دانم.تکمه را زدم .آخرین بند لباس را پاره کردم. بنه ام را به زمین افکندم.از سفر باز گشته بودم.دهانم تلخ بود.اما سخنانم ؟ نمی دانم.مرورت کردم.یک دور کامل. با تمام جزئیات.گاه به اوج می رسیدم و گاه با سردی می لرزیدم.نفهمیدم تو بودی؟روی تخت کشیده شدم.آویزان از هر دو سو.فشار زیادی بر مهره ها احساس می کردم.خرد شدم. اما درد را به جان خریدم.تجربه نویی بود. گوئی آرام شدم.اما نه ! چیزی مرا محکم چسبیده است. تکانم می دهد.صبر کن ! تو نیستی.می دانم.تو باشی برایم شمع روشن می کنی. سرم سنگین شد. این عبارت را پیشتر ها زیاد شنیده بودم. می گفتند و بعد می مردند.
راستی، نیستی کتاب هایم را ببینی.با خود می برمشان.به همان برهوت.به یاس هم نمی دهم. دیگر حتی ان ضربه ها را هم نمی بینم. آخر مگر می شود.
نگران نباش ! حال در برهوتم.به سفر رفته ام. نمی دانم کی و کجا . اما نیستم.
صدای موزیک تا آخر بلند است. می گویند برایم خوب نیست. چه کنم ؟ آن را هم بدهم برود؟!
آدمی بهر تنها زیستن می باید یا حیوان باشد یا خدا.
ارسطو می گوید : انگاره سومی نیز هست ؛
بودن یکجای هر دوی آنان ... آنهم فیلسوف وار ...
******
و فرمان نیک بختی من :
"آری"
"نه"
"خط راست "
"هدف"
.
.
.
دیگر دلم برایت تنگ نیست ؛ آخر قول داده بودم.اما تو را دلتنگ می کنم.تعریف هایت ، تعریف هایت دیوانه ام کرده.هر چه کردم نتوانستم به تو بفهمانم که چه قدر مرا عذاب میدهی؛ اما دیگر فرقی ندارد.من در خانه هستم.در اتاقم.دیگر طعنه ای نمی شنوی.راستی برایت گفتم ؟ می خواستم بدانم تا چه حد با هم بی مرز شده ایم.برایت گفتم اما باز کسی جز خودم نفهمید.چه قدر دلم می خواست از مهر امسال بخوانمت.اما وقتی دیدمت دیگر رغبتی به آن نداشتم.تو مرا می نگریستی و من محو تماشای سقوط ! درخت تنومندی بود.میوه هایش را می گویم.سقوط شان را می نگریستم.راستی تا چه حد بارور شده بودند؟! تو اصلا دقت نداشتی.با هر سقوط اش برمیگشتم و تو عصبی می شدی.می خواستی بیشتر حرف بزنیم.اما خم به ابرو نیاوردی.آخر به کم حرفی ام عادت داشتی.چند هفته ای بود که آرام شده بودم.آن روز هم آرام بودم.اگر صدای نوحه پسرک نبود خوابم میبرد.و حالا چند ساعت دیواری از ساعت دو نیمه شب می گذرد.
دیگر خودم می مانم و خودم.راستی کتاب ها را؛فراموشم شد تهیه کنم.چه قدر دورو برم خلوت است.کاری هم در دست ندارم.شاید از فردا سر کلاس ها حاضر شوم.افکارم ؛ خطرناکتر شده. آخر این بیکاری مرا نابود می کند.شاید از فردا سری به بخش مرجع بزنم.یا مجله خوشرنگ IEEE را پیدا می کنم یا نمی کنم.به هر حال باید کار کرد ، کار کرد و باز هم کار کرد. این تنها نت تکرار ناپذیر زندگی ام شده است. وبلاگ "سودارو" را مدتی است می خوانم. روزنوشت های خوش سبکی دارد. نویسنده ی منتقد کتاب های ادبی است.
لینکش را برایت باقی می گذارم.می توانی او را بخوانی.
برایم سوالی پیش آمده.نمی گذارم ذهنم را سرتاسر سیر کند. این بار برهنه انتظار پاسخت را می کشم.
آیا ما باید به مرزها معتقد باقی بمانیم؟! آیا ضرورتی هست که دور "من " و "تو" حصار باقی بماند ؛ آن هم برای همیشه ؟ اگر من مرز ام را می شکستم تو مرا خائن می نامیدی . آیا همواره باید انتظار بوسه ها را کشید و حتی لحظه ای خیال آنسوی مرز را به ذهن خطور نداد.اگر خیانتم را جسارت نام می دادم چه ؟ باز از من متنفر بودی ؟ مرز شکنی ام را جسارت می نامیدی یا عهد شکنی !
می خواهم بی مرزی را! آیا از من دریغ خواهد شد ؟؟؟
هر بار که شعر های معروفی را می خوانم دیوانه و خراب می شوم. چه قدر طرز نوشتنش را دوست دارم.
در شعر هایش به بی مرزی می رسم.وقتی می خوانمش،انگار دلم جائی گیر است.ازهیچ چیز هم دلگیر نمی شوم.از جنون و تنهائی خودم راضی هم می شوم.شاید اگر امروز این ها را نمی نوشتم،سرم را به دیوار کوفته بودم.قول میدهم ! قول می دهم برایت خاطره نگویم . اما من به یادداشت های روزانه احتیاج دارم.برایم خوب است. چه قدر حالم خوب می شود وقتی تمام دور و برم را آبی می دوم.چه قدرخوب است وقتی در ته نوشت های مجله موفقیت،ویژگی بارز شخصیتی ام را گوشه گیر می خوانم.چه قدر ارامبخش است که دیگر موفقیت نمی خوانم! راستی "the moses theme" را گوش می دهم. و هر بار برایش می گریم.وبعد چه قدر سبک می شوم.اگر نیوتن قانون جاذبه را کشف نمی کرد،دیگر هیچ سیبی به زمین نمی افتاد. من سیب را پرتاب کردم،اخر نیوتن جاذبه را کشف کرد.من جاذبه را فهمیدم.اما اگر سیب بر سر نیوتن نمی افتاد ، آیا زمین باز هم سیب مرا به سمت خود می کشید ؟!
فکر نمی کنی بهتر است همه به بی مرزی بیاندیشیم ! همه ی این فلسفه ها ، دیدگاه ها ؛ همه پیچ درپیچ و موهوم است. به قول شما ، وطن پرستی قید است . همین وطن است که فرزند خود را می کشد.این ها همه بهانه ای است "انسانی" برای خشونت! مگر همین لنین نبود که اندیشه هایش را ، فلسفه اش را به کار بست ؛اما سینه ی هموطن خود را سپر کرد. آیا این وطن "هموطن کش است " ؟!
