شکسپیر؛ تو برایم خریدی.تنها برگ برگ ورق می زنم.بخوانم هم نمی فهمم.مانند تمام چیز های کوچک ، طبقه طبقه است. هیچ کدام جذبم نمی کند؛ نه شکسپیر و نه جملات کوتاهش.کتاب را سر جایش می گذارم.طوری که باز وسوسه ام کند.پرده ها را می کشم.دیوارها تیره است.تاریک می شود.کبریت نوک قهوه ای ام را می آورم. هی روشن می کنم.اما زود خاموش می شود.اتاق دیگر پر از دود است.مانند تریاک حالم را خوب میکند. مدام نفسم را پر می کنم.بهتر می شوم.دیگر چشم هایم هم به تاریکی عادت کرده اند. به پرده خیره مانده ام. کمی منگم . گردنم به شدت تیر می کشد. چهره ها بزرگتر از حد عادی شان هستند. با این حال باز هم خطوط را از هم تمییز نمی دهم. در میان تاریکی دیوار ها ، آنجا آن گوشه ، چشمی مرا به سمت خود می کشد. جذبش می شوم. می خوانم: "از چشم فوئنتس".همرنگ دیوار است. یادم آمد. دیروز خریده بودمش.به جای حل المسائل الکترو! " اینکه واقعیت ها را چگونه می توان آموخت یا کشف کرد شاید مسئله ای بزرگتر از آن باشد که تو،کراتیلوس، یا من بتوانیم آنرا پاسخ گوئیم. اما حتی رسیدن به این نتیجه نیز خود ارزشمند است، که واقعیت ها را باید نه از طریق نام هاشان که به واسطه خودشان بیاموزیم و جستجو کنیم ..." دادگاه قضایی خانواده.برایم تنها یک نام است و بس. نمی فهمم چیست.دیگر گردنم خشک شده.آخر روی جلوترین صندلی نشسته ام.تنها صدایی که می شنوم خنده های فکاهی پسرک است. آنجا کمی دورتر. به گمانم او هم نمی داند دادگاه قضایی خانواده چیست. دخترک را به دیوار کوبیدند. پسرک همچنان می خندد. دستش را بر گردن همراهش حلقه کرده.برایش نگرانم. همراهش را می گویم. مدام به گوش او چیزی می خواند. ای کاش می شد پرده را می کشیدم .خودم تنها با همان صدا خفه کن روی سن می نشستم . به تابلوی گیس + بریده نگاه می کردم.
با صدائی بغض کرده فریاد می زند." گیس بریده" . یک کلمه مرکب است . گیس + بریده . اینجا توی کتاب نوشته : " همه ساکنان دهکده ماکوندو بعد از یک طاعون بی خوابی حافظه خود را از دست می دهند و آئورلیانو بوئندیا برای رهایی از این وضع چاره ای می اندیشد. او هر چیز را که در دهکده هست با نامش مشخص می کند.تابلوئی بزرگ با این کلمات : خدا هست." می توانم یک تابلوی بزرگ سر راه پسرک میخ می کنم. با این کلمات : گیس بریده هست .
تمام شد. خنده های بلندش را دیگر نمی شنوم. سرم گیج می رود. آخر چشم هایم به تاریکی عادت کرده بود. در میان بوق و فحش راننده ها ، از خیابان رد شدم. و رفتم کتاب را خریدم. همین جمله را برای تو هم می نویسم. " واقعیت ها را باید نه از طریق نام هاشان که به واسطه خودشان بیاموزیم و جستجو کنیم ..."
به دیدار من اگر می آئی ، صدا خفه کن یادت نرود !
همین.
تو می گوئی بهتر بود که پیش تو را به پشتت می دادم.همان طور که حقت را کف دستت . از من تن ها یک امضا می خواهی. این امضا را بدهم بهترین می شوم. اما نه ! کمی تاب بیاور خوب بودنم را . نوک انگشتانم از شدت سرما گز گز می کنند.—سیاه نشوند ؟-- کف دستم داغ داغ است. چیزی سریعتر از خون در پیچ در پیچ آن جریان دارد. قرآن ام خاک خورده است. دست هایم را به زیر بغل برده ام. آخر تنها به همین ضربه سینه دلخوش مانده ام. تو آن را از من نگیر. بگذار لمسش کنم.آنوقت قرآن به زیر بغل می دهم. و با همان کابل شلاقت می زنم. جامه ات میدرم. به پشت می خوابی . شلاقت میزنم. امضا را دادم. اما تو را چه کنم؟! امضایم قرار بود جریانی را به پیش برساند. اما تو گوئی پیش را به جریان انداخت.
راستی چه نقشی بر امضایم بزنم ؟

بسم ا... –فقط یه عادته-
این جمله ی تو بود. به گمانم اوایل فیلم بود. یادت هست من مدام فراموشم می شد . دوباره می پرسیدم.دوباره می گفتی :-بسم ا...- . دیگر از رمق افتادم.هنوز نفهمیده بودم و تو مدام می گفتی : " این یه عادته "
جدا شدیم.دیگر کلافه بودم.به گمانم دیوانه شدم.آنروز می خندیدم. به عادتی که من ترکش کرده بودم و تو همچنان می گفتی بسم ا... .
وقتی در خیابان راه می روم، پاشنه کفشم روی زمین کشیده می شود. خنده ام می گیرد. به من می خندند. لبخندی می زنم و رد می شوم.نمی دانم چه می گویند.نمی فهمم.از جایم بلند می شوم.اتوبوس آمد.در جای مناسبی می نشینم.آخر قرار است از این بر شهر به آن سر شهر بروم.بلیط را می دهم.کمی خمیده می نشینم.آخر میله کوتاه است. جلوی دیدم را میگیرد.مسافران را نمی بینم. اما انها چهارچشمی مرا می پایند. اهمیتی نمی دهم.عینکم را جا به جا می کنم.گاهی هم چشمانم را ریز می کنم. همه را از زیر نگاهم می گذرانم.آن پیر مردی را که بارها و بارها مرا اشتباها دخترم خطاب کرده بود.دندان هایش مصنوعی بود.همیشه می خندد و احوالم را می پرسد. به ظاهر دیوانه است.همه از او می گریزند. اما من یکبار با او احوال پرسی کردم.اما دیگر نه ! –نمی دانم چه بگویم-- حتما خود هم می داند مردم چه می گویند. خوب من هم یکی از آنها . مرا با آنها یکی نکند؟! نگاهم را از او می گیرم. خیابانها پر است از این مردم.سرگرمی جالبی است.از سر تا پایشان را برانداز می کنم.در نگاهشان دقیق می شوم.متوجه من می شوند.تعجب می کنم. آخر ترفند های زنانه ام را به رو آورده ام.آن مردک جوان را میبینم.سر چهارراه مرکز شهر. عود می فروشد.هر بار که از کنارش رد می شوم مرا مست می کند. به یاد "دود عود" شجریانم. همه را دود می کند . پس برای فروش چه می ماند ؟ عجب دلی دارد او ! مرا نمی شناسد اما عود برایم می سوزاند. از بر خیابان کتاب فروشی هم گردنم را کج می کنم. به زحمت ویترینش را دیدم. جای کتاب من خالی بود. آخر به نیمه هایش رسیدم.دیگر کتاب ها را نگاه نکردم.آخرهیچ پولی ندارم کتاب بخرم.
تمام عادت هایت را برایت کنار گذاشتم.هر وقت خواستی بیا ببر. فیلم آن روز نیمه ماند. شال گردنت را نا تمام گذاشتم. خط فاصله تیره نبود . قرمز هم نبود. آبی بود.شفاف شفاف.یک نخش را به دستت دادم. سر دیگر در دستم بود. تو می روی . کاموای قرمزم متراکم تر می شود. دانه ها یکی بعد از دیگری در می روند. و تنها یک نخ به دستت دادم. چیزی بیش از این پیشم نداری.
به یاد دارم.گفتی تلخ تر! می گویم وارونه تر؛ نمی دانم چند درجه شده. اما می دانم وارونه تر.جهت را تشخیص نمی دهم ؛ مثبت یا منفی. وارونگی را دید می زنم.
سختی اش برایم دردناک است.آخر از راحتی بالش بدم می آید.نمی دانم شاید چون از غرق شدن متنفرم."stay" را دیدم.بی مرزی ای از برای حقیقت و وهم. من مدتی است فکر می کنم. شاید تنها به خود خودم.به یاد انشا های دبستانم می افتم. پدر هجی می کرد و من می نوشتم.همیشه استرس داشتم که مبادا پدر جمله ای را بگوید و من نرسم که بنویسم.شاید از همان موقع است که جزوه نویس قهاری شده ام.از کل نوشته جز چند کلمه بیشتر نمی فهمیدم. یادم هست چند باری نوشتم : " خدمت به مردم ایران " .به نظر هدف خوبی می آمد. آن را زود گرفتم. مبادا تعلل کنم و از دست اش بدهم. اما فکر می کنم. شاید تنها به خود خودم. حقیقت / وهم چیز دیگری است: خود انسان ، خود من . دیگر اعتقادی به این ندارم که به خاطر توده باید به فکر توده بود. چند باری فل س فه عشق را برایت گفتم.نفهمیدی . آخر فل س فه است. موهومی است. تو هم بر عبث می پائیدی.تمام خط و خطوطم تغییر وضعیت داده اند. ثقل را گم کرده ام.به هر سو می روم و به هیچ سو نمی رسم. دیگر از برای تو و دل تو کاری نمی کنم. آخر دیگر اعتقادی ندارم. خود انسان ، خود من. این مهم است – شاید –
دیشب منگ بودم.سردم بود. می لرزیدم.چشمانم می سوخت.بی جهت اشک می ریخت.گاه چشمانم را می بستم. آخر دیگر تمرکزم را از دست داده بودم.چند هفته بود فیلم ندیده بودم.دلم لک زده بود.اما چه فایده . می بستم و وقتی باز می کردم ماجرا از دستم در رفته بود. بر سرم داد زدند . حتما به خیال خودشان برایم دلسوزی کردند. اما من می گویم نه. با نگاهم به زیر سوالشان بردم. رفتند. به اتاقم محبوس شدم.ساعت 12:30.باید شام می خوردم.والا باز هم در اتاق باز می شد و من دوباره با نگاهم ... .
*"من؟ من تا ابديت غمگين می مانم. تا ابديت و يک روز."
"چرا ابديت و يک روز؟"
"همه ی زندگی در همان يک روز خلاصه می شود؛ يک روز که تو به دنيا آمدی، يک روز که خواندن آموختی، يک روز که عاشق شدی، يک روز که جايگاهت را شناختی، و يک روز که تصادفا رفتی. همه ی روزها يک روز است."
*اشاره- قلم عباس معروفی.
