تبليغاتX
داروگ
. . . these words I write keep me from total madness

ripple effect

 

چیزی به کوچکی ارتعاشات بال زدن یک پروانه می تواند طوفان بزرگی را در گوشه دیگری از کائنات ایجاد کند. " ادوارد لورنتس"

 

جمله بالا یکی از مهم ترین نمودهای نظریه آشوب است . نظریه آشوب بر سیستم هایی حاکم است که وابستگی حساسی نسبت به شرایط اولیه دارند. عنوان مقاله علمی "  آیا بال زدن پروانه ای در برزیل می تواند باعث ایجاد تندباد در تگزاس شود؟ " خود مبین این ادعاست. هیچ چیز در جهان قابل پیش بینی نیست اما نظم ثابتی در تمام آن حکم فرماست. شاید متوجه پارادوکسی که در این اصل نهفته شده باشید. همه با قانون علت و معلول – cause and effect – در جهان اطراف خود آشنا هستیم. این نظریه به هیچ وجه این رابطه را نفی نمی کند. اما نمی تواند به درستی نتیجه را پیش بینی کند. هر چند هم که بخواهیم شرایط را تحت کنترل خود درآوریم،چون خود جزئی از سیستم هستیم همیشه نقص هایی بروز خواهد داد.

 

این نظریه تنها بر دنیای ژنتیک ، آب و هوا و یا ripple effect   صادق نیست. اگر تا به حال به عکس های کامپیوتری که از مغز انسان گرفته شده دقت کرده باشید ، حتما دیده اید که دو نیم کره مغز کاملا شبیه دو بال پروانه است. شاید این نظریه تنها بهانه ای بود تا به چگونگی تاثیر آن بر زندگانی بشر گذری داشته باشم.  زندگی هر انسانی فرازها و نشیب هایی دارد.. خاطرات تلخ و شیرین بسیاری بر مغز او حک شده اند.  خاطرات مانند ثانیه ها بارها و بارها از جلوی چشمانمان عبور می کنند. شاید یک خاطره کوچک آشوبی در ذهن به پا کند.و تا مدت ها ذهن شما را مشغول به خود نگه دارد. این جاست که گاه آرزو می کنید که ای کاش می شد دوباره به عقب بر می گشتید . ای کاش می شد بیوگرافی ها تغییر پذیر بودند. ای کاش بدی هایمان قابلیت خوب شدن را داشتند. اما ما در زندگی نمی توانیم آن کاری را که کرده ایم ناکرده اش کنیم.بیوگرافی ها تغییر پذیر نیستند. با هر نفسی که می کشیم ، با هر قدمی که بر می داریم به سمت تثبیت بیوگرافی نزدیکتر می شویم.

 

گاه در عالم تخیل به عقب باز می گردیم. به دلخواه برگی از دفتر خاطرات را نابود میکنیم . برگی دیگر به جایش می نشانیم.به این امید که شاید این بار خوبی را بشناسیم.شاید این بار تقوا را بشناسیم و گناه را. برای تقوا توصیه به تقوا کنیم و برای گناه پرهیز از تقوا.هیچ فرد ضعیفی قدرت را تحسین نمی کند. چرا که معتقد است قدرت ظلم می آفریند. اما همین آدم زمانی که به قدرت می رسد حق را به خود می دهد. حق را به آن چیزی می دهد که خود می اندیشد. خود می بیند. خود حس می کند. ما فردا مقصر نیستیم. هر کس ادعا می کند که " من نبودم " . در صورتی که همین دنیا بود که لنین و استالین را به دنیا آورد. بشر امروز به صورت دسته جمعی مقصر است. هیچ کس به تنهائی گناه کار نیست. تنها " من " نیستم که سرنوشتم را رقم می زنم. یک " توده " مرا در به نتیجه رساندن زندگی ام یاری می دهند. حال خوب یا بد بماند.

 

نوشته شده توسط jOo jOo در ساعت 18:54 | لینک  | 

سفر چیز عجیبی است. برای من همه چیزم است. گوئی از صف مردگان بیرون می آیم. هر بار نامش را می شنوم .هر بار بدنم کهیر می زند.اما جورش را می کشم. زمانی که از دوردست ، سواد یک آبادی را می بینم ، لبخند می زنم. لبخندی نه چندان خوشایند !   آبادی تنها همان تک درختش نیست.دیوار فرو ریخته خانه اش نیست. پرنده هم حتی نیست. آبادی ، همان تک درخت و همان دیوار فرو ریخته و همان پرنده و خیلی چیز های دیگر هم هست. آدمی است که دارد از شهر بیرون می رود.آدمی هم هست که دارد وارد شهر می شود. زمانی که وارد آبادی می شوم دیگر می شوم یک جزء ؛ یک قطره از دریا . دیگر بر هیچ چیز احاطه ندارم. دیگر در سوادش  ناپیدا می شوم. مثل بنده ای از بندگان خدا.

 

هر آغازی را پایانی است ، مگر نه ؟! آبادی را از دور دست می نگرم. دوباره احاطه دارم اش. دیگر در سوادش ناپیدا نیستم.جورش را هم کشیدم. مز مزه اش می کنم دیگر. هر مسیری تنها یک بار طی می شود.اما بار ها و بارها با ثانیه ها ، از جلو چشمانت گذر می کند.

 

شاید در یکی از این سفر ها همراهی یافتم.دیگر در پی آبادی نخواهم بود.حتی از دور دست ! همراهیش می کنم تا زمین اش را گود کنیم. خاک ها را بیرون ریزیم و زمین را بکنیم . این گاهی لازم است تا " بدانیم چه شیاطینی در وجودمان هست. "

 

نوشته شده توسط jOo jOo در ساعت 22:51 | لینک  | 

ما هميشه صداهاي بلند را مي شنويم،

 پررنگها را مي بينيم،

 سخت ها را مي خواهيم،

 غافل از اينکه

 خوبها نرم مي آيند،

 بي رنگ مي مانند،

 و بي صدا مي روند

 

 

نوشته شده توسط jOo jOo در ساعت 22:40 | لینک  | 

زمان نمی گذرد، عمر ره نمی سپرد !

صدای ساعت شماطه ، بانگ تکرار است.

نه شنبه هست و نه جمعه !

نه پار و پیرار است .

جوان و پیر کدام است ؟ زود و دیر کدام ؟

اگر هنوز جوان مانده ای به ان معناست

که عشق را به زوایای جان صلا زده ای .

ملال پیری اگر می کشد تو را پیداست

که زیر سیلی تکرار ، دست و پا زده ای !

زمان نمی گذرد

صدای ساعت شماطه بانگ تکرار است.

خوشا به حال کسی

که لحظه لحظه اش از بانگ عشق سرشار است.

 

 

نوشته شده توسط jOo jOo در ساعت 14:45 | لینک  | 

 

زندگی با یک دست ساخته می شود و با دست دیگر به ویرانی می رود.

این همان بهانه من برای خطا های من است. من همان طبیعتم. من همان طبیعی ترین عکس العمل خلقتم.مگر نه این است که ادبیات غنی هم مرا تائید می کند. نقطه ضعف هایم را توجیه می کند.آن زمان که مادراسفندیار، کتایون ، او را در چشمه آب حیات فرو می کند تا روئین تنش کند ، اسفندیار به طور طبیعی چشم هایش را می بندد. طبیعی ترین عکس العمل ! اسفندیار روئین تن می شود اما تنها چشم هایش می ماند که همان نقطه ضعف اوست.

گه گاهی لازم است لذتی نامشروع – دروغی بزرگ – ضعفی هر چند کوچک  نشان خودت دهی . گه گاهی لازم است مثل همیشه مهربان نباشی. گه گاهی لازم است زمان را از زندگی روزمره ات بکنی. تکرار را به دور بیاندازی. گه گاهی لازم است  خیر و شر ت را رو به رو کنی. همان خیری که بی شک همیشه پیروز است ، خوش اندام و خوش بو است . و ان روی سکه ، همان وجود شر توست . مطمئنا تا به حال خود را در آینه شرت دید نزده ای ! همان شری که جای چند زخم ناسور روی صورتش هویداست ، بد بو و لمپن است . همیشه در هر مکتبی ، هر آئینی که به "سعادت" بشر می اندیشد، تو را از نیمه شرت دوری داده اند. از نقطه ضعف هایت رهانده اند. اما نه ! تو در اصل در بند همین نقطه ضعف ها هستی . تو به "خیر"پناه می بری ولی لذت نمی بری. تو گوئی همین لذت آنی برایت کفایت می کند.وقتی دردی را تسکین می دهی ، وقتی مدام در پی حل مشکلی هستی . چند روزی در چنبره آن باقی می مانی. با خیال آن خوش هستی. اما دریغ ...

 

ملال پیری اگر می کشد تو را پیداست

که زیر سیلی تکرار ، دست و پا زده ای !

 

همیشه به یاد داشته باش : تضاد و تعارض  همیشه تو را به بهترین ها می رساند.

حال می خواهی از وجود "خیرت" خود را برهان یا از وجود "شرت" .

زمان تنها یک بار منتظر ما می ماند.

 

نوشته شده توسط jOo jOo در ساعت 14:44 | لینک