تو آن بالا نشسته ای و من این پایئنم.
لطفا از جایگاهت بیا پائین ؛
بیا تا قدری با هم قدم بزنیم.
صندلی قضاوت همچو مصدر قدرت وسوسه انگیز و پر بلاست. ما انسان ها هم بسته به روحیه خود برتر بینی مان روزی صد بار به این جایگاه سری می زنیم. در این راه هم ازگیر آوردن هیچ مدرکی کوتاهی نمی کنیم.خویشتن را برحق می دانیم. حق را به ان چیزی می دهیم که خود می پنداریم. پتک خود را هم همیشه به همراه داریم.حتما شما هم تا به حال چند باری را با پتک فلسفیده اید. با منطق بی منطقی و تنها با استناد به شهودهای اخلاقی خودتان حکم صادرکرده اید.صندلی قضاوت برازنده همه بشریت است.به شرطی که بتوانیم خود را جای دیگری قرار دهیم. به گذشته – حال – وضعیت روحی و احساسی او کاملا واقف باشیم. گویند فاصله بین " من " و " تو " یک دره است. به نظر من این من هیچ گاه " ما " نمی شود. چگونه می توان این دره عمیق را پرکرد. چگونه می توان با جانی آزاد همچو یک انسان برتر به دور از معانی از پیش تعیین شده به مسائل اطراف نگاه کرد.چگونه می توان با اوهام هماورد نبود و تنها به حال اکتفا کرد. بهتر است تا فارغ از هر نوع پیش داوری ، با اطرافیان خود برخورد کنیم و برایشان در دادگاه خود حکم صادر نکنیم.
دوری از هر نوع پیش داوری کمک بزرگی است برای آرامش درون مان. هر کس حق دارد هر آنچه مطلوبش است را بر تو ابراز دارد ؛ از آرزو ها و آمالش برای تو سخن ها بگوید. انسان مظهر آرزو های بلند بالاست. تو حق نداری که جز بر خویشتن ، جز بر عقیده خویشتن بر هیچ کس دیگری عمیق شوی . انسان ها تغییر می کنند.چه تو آن بالا باشی چه همراه او در یک قدم زنی عصرانه. مهم این است که قائم به ذات خویشتن باشی. اینگونه لااقل متوجه تغییرات خودت خواهی شد.البته اگر از مصدر قضاوت به زیر آمده باشی.عیسی در انجیل متی می گوید : داوری مکنید تا داوری مشوید. تا چوبی در چشم خود دارید چگونه می توانید ادعا کنید که خاری را در چشم همراه خود می بینید.
ببینم به کجای دنیا برمی خورد
اگر تو را در همان قاب آبی کودکی هایت به خاک می سپردم.
یادم می ماند؛ کف دستم بر پهلوی ات.
اینطور باشد کمتر درد می کشی.
اصلا می خواهی من خودم را به نافهمی بزنم
تا تو هرقدر که بخواهی با غضب نگاهم کنی.
اینطور باشد کمتر درد می کشم.
.
.
.
این ها همه قبل از دیدن توست؛
خود تو را چه کنم؟!
همیشه این مسافت بین ما کار را خراب کرده.
کار دل من و کار اعصاب نازک تو .
اگر بیایم و مرا نبینی !
نمی توانم صورت باد کرده ات را در آن زمینه سفید ببینم.
اینطوری مردن اصلا خوب نیست.
چه قدر از پالس های این نمایشگر متنفرم.
مانند اشک هایم ، نامنظم بالا و پائین می پرند.
آخر، نکند این ها تو را راهی کنند؟
.
.
.
مادر هم سپیدپوش است.
نفهمیدم برای من دعا می کند که این قدر نا فهم ام یا برای پهلوی تو !
دلم رمیده شد و غافلم من د رویش
که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش
چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم
که دل به دست کمان ابروئیست کافر کیش
