تبليغاتX
داروگ
. . . these words I write keep me from total madness

هر گاه می خواهم چیزی بنویسم ، داغ می کنم. تمام حواسم را می دهم . انگشتانم را با ولع خاصی برتن کی بورد می کشم.شاید اینگونه نمی خواهم حتی یک نقطه را هم جا بیاندازم. صفحه آماده است. از دالان تاریک خاطره ها ، کورمال کورمال دست می سایم .همه بی حرکت اند. همه را بی حرکت نگه داشته ام. آدم ها را می گویم. شاید هم خود بی حرکت نشسته ام. فعلا کاری به خاطره ها ندارم... به سفیدی شیت صفحه می رسم. چشمانم را بر هم می فشارم. شاید نمی خواستم اینگونه به فرجام برسم. سرد می شوم.

 

هیچ چیز در این روزگار ابدی نیست. این را همه می دانند. با این حال ، بسیاری  دروغ می گویند. سرشان را مانند کبک در برف فرو می کنند. در حالی که غافل اند از اینکه دم شان پیداست.

کافی است آدم تنها یک بار بمیرد . آنوقت " به اندازه " می شود.مرده ها هرگز دروغ نمی گویند.

نوشته شده توسط jOo jOo در ساعت 13:5 | لینک  | 

زمان طولانی شده ؛ می بایست بنویسم . اما به چه زبانی ؟! به زبان خودم یا به زبان آمال و آرزو هایم ؟! به زبان ترس ها و تردید هایم؟! راستی نوشته هایم چه چیزی را دنبال می کنند ؟ آیا از آن من اند یا از آن گذشتگان من؟ همان ها که به دنیا آمدند و خیل آرزوها و تردید ها و ترس هایشان را هم با خود به دنیا آوردند. زندگی کردند و بسی زنده ماندند، فقط . می توانم بگویم که در بستر آرزوها و تردیدهای آنان ره می پیمایم . همان ها که گه گاهی به زبان خودشان حرف نمی زدند. به زبان خودشان نمی نوشتند . به زبان خودشان تصویر نمی کردند . بیگانه ای بیش نبودند، حتی با خویشتن خویش . از همان عهد عتیق بگیریم تا زمان حال . گوئی نه من، نه هیچ کس دیگر به هنگام نویسش طبیعی نمی نماید. زبانش عوض می شود، از پس ترس یا من باب احترام .

 

نوشته شده توسط jOo jOo در ساعت 12:15 | لینک  |