گراهام گرین میگوید: «ویرانهها به ما درس میآموزند.» هر کلمه می تواند ویرانه ای باشد. ویرانه ای که ویران شده ؛ ویرانه ای که به دست فراموشی سپرده شده. اما زمانی برای خود جا و مقامی داشته . اما اینکه این کلمه – ویرانه - کجا قرار دارد ، اینکه تا چه حد به قدرت ویرانگری اش ایمان داریم، می شود همان هنر انتخاب نویسنده .
زمانی که چیز می نویسی ، هیچ وقت نزن توی خال . همیشه به کنار نشانه بزن . حتی اگر می توانی هم نزن . بگذار خواننده خود به این راز پی ببرد . تو بگرد ، بگذار و بگذر . هیجان خلق این فضا از آن تو ؛ هیجان کشف این فضا از آن خواننده تو .
«اوه دوست داشتن، عشق... همیشه میگویند که خداوند ما را دوست دارد. اگر دوست داشتن این است، من کمی مهربانی را ترجیح میدهم.»
اين جملههای زيبا را گراهام گرين نوشته است .
تو ، از روزمرگی زندگی خود در شکوه ائی . از اینکه هر روز صبح ، تا چشم باز می کنی عقربه های معوج ساعت را می بینی که خیره سرانه به تو زل زده اند . تو گوئی این دو آغاز گر روز تو هستند . از اینکه هر روز ، پی اتصال به نت ، لیست ثابتی از وب نوشت ها را از زیر دست به در می کنی . از اینکه هر روز ، کلمات خود را از یک ذخیره لغوی انتخاب می کنی . از اینکه هر روز ، با خاطره هایت سر می کنی ؛ یک مشت نوار که دائما در ذهن ات به تکرار ، مرور می شوند . مارکس را اگر گهگاه محترم دانسته ام ، بیزارم از اینکه گفته : " روزی خواهد رسید که انسان همه کارهایش را به عادت خواهد کرد ." خودکارانه زیستن ، پایان انسانی زیستن است .
زندگی فقط در روزمرگی اش زندگی است . ما عادت کرده ایم که رابطه ها را فرسوده کنیم . و هر ارتباط فرسوده یی ، لطافت خود را از دست می دهد . ارزش و اعتبار خود را گم می کند . و همین کافی است تا به راحتی خود را به فراموشی بسپاریم و ترک رابطه کنیم .
کار سختی نیست اگر امروز خود را در نهایت سادگی بگذرانی . امروز _ خود را زندگی کنی . به دیروز و فردای خود کاری نداشته باشی . از هرچه معجزه و کرامت است به دور باشی . یک کاسه ی لب پر را به دور بیاندازی . گرد و غبار قاب عکسی را بگیری . احوال اطرافیانت را خالصانه بپرسی . به دیدار دوستی بروی . چیزی یاد بگیری و چیزی یاد بدهی و شب بی اضطراب و بی دغدغه بخسبی !
دست های تو خاطره ی دست های تو نیست .
این نخستین بار و نخستین لحظه است که دست های تو را به دست می گیرم .
این شعار بدی نیست واسه همه اون آدمائی که دوس دارن رابطه شون همیشه فرش و تازه بمونه !

متعلق به نفرت ام . نفرت از اسارت . به باور داشتن عادت ندارم .
عادت رد تفکر است و آغاز بلاهت !
عادت ...
شتابان رنگ می بازد .
بار اول عظیم و پراعتبار.
بار دوم شیرین اما بی اعتبار .
بار سوم دانستم چیزی جز یک تکه عادت نبوده .
تکرار – شاید برای تو یادآور کرختی و روزمرگی باشد . شاید همان یک فنجان قهوه ای باشد که هر روز سر میز خود آماده می بینی. بی تفاوت به بخار طناز و دلفریبش ، به کار خودت مشغولی ولی افسوس از این گذر بی تفاوت تو.خستگی و کرختی بر جانت چیره شده . ولی افسوس از آن فنجان داغ قهوه تو .
تکرار – برای من همان کتابی است که از پس قرون برون آمده . از پس حرف های به ظاهر نو و بی همتای نویسنده . از پس لحظه هایی که گوئی قرنهاست در تاریخ محبوس اند . اما اکنون درد مرا درمانی ست.
گوئی من هستم تا دیگران بمانند. گوئی من لحظه را آفریدم تا تو ، امروز حالت را بسازی .
شاید این ها را گفتم که بگویم هیچ تکراری ملال آور نیست و هر تجددی دلیل آرامش !
نوشتم باران ، بارید
نوشتم باد ، گیسو افشاندی
.
.
.
باد بیاید چه می کنی ؟!
- گزیده ای از اشعار محمد صالح اعلاء -
گرچه می گویند می گریند روی ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران
قاصد روزان ابری داروگ کی می رسد باران ؟!
بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومه تاریک من
که ذره ای با آن نشاطی نیست
چون دل یاران که در هجران یاران
قاصد روزان ابری داروگ کی می رسد باران ؟!
سکوت کوهستان کرختی خاک وجودم را زدوده . مینویسم از برای داروگ ، از برای باران اش .
مه نمناک نوشته ام را دوام بیاور .
