وقتی بچه بودم ، زمستان و هوای سرد برایم تداعی بوی غریب سرما را داشت . نمی شناختمش ؛ اما دوستش داشتم . شاید از آنجهت که همیشه از برف و هوای سرد منع می شدم . وقتی برف می بارید ، دزدکی یک نفس هوا را می بلعیدم . مدام پی بهانه ای بودم تا سری به پشت بام بزنم . و تا انجماد کامل پشت بام را ترک نمی کردم . هرم گرم دم ام ، در برابر چشمانم قد علم می کرد به قامت تمام تنهایی ام . و لذت حضور خویشتن را حس می کردم . کاش کمی خویشتن داری می کردم . کاش کسی بود و به من می گفت کمی کمتر ! اما بلعیدم . مست شدم . ویران شدم . بلعیدم تا آنجا که تنها چشمانم کمی گرم مانده . چرخی می زند . و دوباره فرو می افتد .
.
.
.
رفته رفته سرد تر و سرد تر شدم . دیگر تحمل این همه سرما را ندارم . تن سردم ، گرمای داغ کویر می خواهد . اگر تاب بیاورم ...
- چگونه است که روز دیدار
طعام ها خوش بوترند
چاشنی ئی هست
که نامش تمناست
که به آن می زنیم
خریدنی نیست
تنها به کار کسی می آید که در سکوت
هنر کشف را می آموزد،هنر بازشناختن را
اما برای آنکه در او دغدغه ای نیست
چاشنی ئی بی حاصلی است –
پ.ن.این شعر رو از وبلاگ عزیز نویسنده یدالله رویایی برداشتم .