تبليغاتX
داروگ
. . . these words I write keep me from total madness

کتاب را عقب و جلو می برم ؛ شاید اندکی برایم جذابیت داشته باشد . روزنامه وار جلو می روم ؛ چیزی سر در نمی آورم . با دقتی ژرف در جملاتش عمیق  می شوم ؛ انگار روزنوشت های یک انسان درگیر را می بلعم . دچار تهوع می شوم. کتاب را پرت می کنم . تمام ذهنم مغشوش و خط خطی است . دوباره به سراغش می روم . تو گوئی تکلیفی بر دوشت است . به زور پابند می شوم . می نشینم و پیش می روم . نزدیک به ده صفحه ، خود را پرتاب می کنم . گفت گوی نصیحت بار مردی است با دخترکی تن فروش ، آن هم در بستر هم آغوشی ! صلاح می بینم که نصایح را به وقتی دیگر بسپارم . به سراغ دیگر پارگی های ذهن بیمار مرد می روم . مدتی است درگیر این کتاب هستم . شاید به امید جمله ای موافق با روح پریشانم ، این همه سختی را متحمل می شوم . ولی افسوس ... مدام خاکستری آلوده ی داستان را بر می تابم تا شاید روشنی مرا در بر گیرد .

 

 

 

نوشته شده توسط jOo jOo در ساعت 3:36 | لینک  | 

فقط یک مرتبه – یک بار می شود که دانسته و متعمدا امری مضر و احمقانه و حتی احمقانه ترین چیز را برای خود بخواهم . آرزویش را داشته باشم . فراهم کنم و حتی به آن تن دهم . می خواستم این حق را داشته باشم که بتوانم حتی احمقانه ترین کار را بر خلاف همه قوانین طبیعی انجام دهم ؛ نه اینکه مکلف باشم که فقط کارهای عاقلانه و خردمندانه کنم . نه اینکه همیشه خود را مجبور و محدود ببینم . با این کار ، چیزی گران بهاتر و بزرگتری را حفظ می کنم ؛ شخصیت خود را ، فردیت خود را . تنها با این هدف که خود را ، وجود خود را ، بودن خود را ،اراده خود را ثابت کنم و بگویم : من هستم .

" بشر همواره می خواهد ثابت کند که بشر است و نه مثلا مداد و آلت معطله ! حتی اگر خود را از بین ببرد و فنا کند ، باز در هر حال میل دارد که این را به خود ثابت کند . " ( یادداشت های زیر زمینی – داستایفسکی-)

 

نوشته شده توسط jOo jOo در ساعت 15:14 | لینک  | 

سیخ جلوی تلویزیون میخ کوب شده بودم . با چشم هایم گوئی می خواستم دل و قلوه  برنامه های بی محتوایش را در آورم . این کار هم برایم تفریحی شده که بنشینم و با عوض کردن کانال های تلویزیون ، از رنجی که می دهندم لذت ببرم ! دهن کجی می کنم . تمام ساختار های ذهنی ام کج و کوله می شوند . دست خودم نیست . تمام بدنم لمس می شود . زمانی که بدانی که می دانی ، اینطور می شوی . بدانی که می دانی آزاد نیستی . بدانی که می دانی ، اقدام حق طلبانه ات ، مخل امنیت " ملی " کشورت تلقی می شود . اما کدام " ملت " ؟! اصلا ملت چیست ، ملت کیست ؟! از واژه نامه اسلام تنها همان لغت " تسلیم " را برگزیده اند . تمام تعریف هایشان هم از دم تیغ همین لغت عبور می دهند . زمانی که بخواهی که ندانی ، تمام عالم به رویت کج دهنی می کنند . شاید دیدن این همه ، از تحمل من خارج باشد .

 

- راهی نمانده است

مگر راهی

که مرا

به من می رساند ...

محمد شمس لنگرودی –

نوشته شده توسط jOo jOo در ساعت 21:53 | لینک  |