مثل روزای بمباران ، مثل جا به جائی زمین که گمانم بهش می گن زمین لرزه ، مثل جنگ های جهانی که تا حالا دو ورژنش اومده به بازار ؛ مثل همه این چیزایی که دیگه برای همه مردم ما عادی شده ... گوشم از صدای آژیر بمباران داره سوت می کشه – طبقات ذهنیم مدام جابه جا می شه اما دریغ از یه برون روی یا لرزش چند ریشتری مشتی که این ویرانه رو یه دفعه رو سرم خراب کنه – ورژن دو و سه و بیشتر خودم که چه قدر می ترسم تقلبی باشه .

می گفتیم که آن زمان ها که نمی دانم ... شاید خیلی دور و شاید هم خیلی نزدیک به دوران ما بود ، تنها با یک کتاب ، که به گمانم در گروه ادبیات کودکان جای می گرفت ، می شد نسلی را نو کرد . می شد عده ای خواب زده را بیدار کرد . می شد خواب را در چشم تر شکاند . اما امروز همه مان عقیم شده ایم . اما نمی دانم مشکل از کیست ؟! مشکل از ممیزی هاست ؛ که کتاب های رده سنی جوانان اجازه نشر ندارند . یا نه ! مشکل از ماست که حتی کتب ادبی کودکان هم به دستمان نمی رسد .
کفرم رو در می آره وقتی بهم می گه : خانوم کرایه رفته بالا ، خبر نداری ؟ - کفرم رو بیشتر در میارم وقتی بی چون و چرا کرایه رو تقدیمش می کنم – و از این که می دونم کار گره خورده و گره تنها و تنها به دست آقا باز می شود !
پ.ن. وقتی بدونی که می دونی ؛ تکلیف چیه ؟!
توصیه نوشت : اگه کسی از این جور کتابای رده سنی الف سراغ داره ، برسونه .
