گاهی فکر میکنی تمام حرف ها را زده ای . گاهی خسته ای از زنده گی . گاهی عکس رنگی می گیری . گاهی به اندازه یک کتاب ، حرف داری . گاهی عکس های رنگی ات را سیاه و سفید چاپ می کنی . گاهی سودا زده ی مولانایی . گاهی عینک پست مدرن به چشم می زنی . گاهی به اندازه مجنون از عشق داغ می شوی . گاهی کلاسیک ورق می زنی . گاهی یاداشت هایت را به رنگ آبی می نویسی . گاهی کتاب می خوانی . گاهی فیلم هم نمی بینی . گاهی عکس های ات را عمودی ردیف می کنی . گاهی اصلا یادت می رود سواد نوشتن داری . گاهی ادبیات پوچی دلچسب می شود . گاهی خوب هستی . گاهی خماری خامی . گاهی ره مسجد میگیری . گاهی هر روز دلت اسپاگتی می خواهد . گاهی فراموش می کنی سقط شده ای . گاهی بد می شوی . گاهی برایت سهراب می آورند . گاهی یادت می افتد سایه به حاشیه برده شده . گاهی زمزمه ات رنگ می بازد . گاهی به یاد می آوری زندگی خالی نیست . گاهی لبخند می زنی . گاهی فراموشت می شود ؛ همه چیز ...
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دوچشمم را کند جیحون ؟
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی ام در اندازد ، میان قلزم پرخون؟
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فرو ریزد ز گردش های گوناگون ؟
نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی پایان ، شود بی آب چون هامون؟
شکافد نیز آن هامون ، نهنگ بحرفرسارا
کشد در قعر ناگاهان ، به دست قهر ، چون قارون ؟
چو این تبدیل ها آمد ، نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد ؟ که چون،غرق است در بی چون
چه دانم های بسیار است ، لیکن من نمی دانم
که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون
-مولانا-
