تبليغاتX
داروگ -
. . . these words I write keep me from total madness

دیروز جمعه ، نزدیکی های نیمه شب ،

در اتاقی که دیوارهایش بر محیطی که من در آن سیر میکردم حد می نهاد ،

ابلیس عریان به تماشا نشسته بود ، من نیز ...

هیچ شرم نمی کردم . به هم آغوشی پلیدی با روح خود می نگریستم .

آری آبستن کودک تلخ و ممنوعه بودم --هیچ عصیانی در خود نمی دیدم --

وجود نا موجه و ناگوار همنوعانم در خارج از این فضا ،

توجیهات احمقانه ای برای تبرئه ی خودم ،

تهوعی مرا در بر گرفته !

زمان پاک عریان ، آهسته به وجود می آید ، منتظرمان می گذارد ،

و وقتی می آید ، دلمان آشوب میشود

چون که پی می بریم از مدت ها پیش در آنجا بوده است ...

آیینه ای زنگار گرفته آوردم ...

هیچ چیز از این چهره ی در هم نمی فهمم.

مال دیگران معنایی دارد .مال من نه !

حتی شرمم میآید به ان نگاه کنم ...چه حکمی برایش صادر خواهم کرد ؟!

زیباست؟! زشت است ؟!

باکره است؟! یا یک عاصی است ؟!

نوشته شده توسط jOo jOo در ساعت 20:43 | لینک  |