غریبه ای آشنا نما در مقابلم ایستاده.گویا می خواهد حرفی با من بزند !
من ، سراپا گوشم .تنها چیزی که می خواهم این است که برای گرفتاری دیگران دل بسوزانم ، شاید این کار حالم را عوض کرد. آه ! من هیچ گرفتاری ندارم .نان خور بی ادعای پدر جان ؛ خانواده ای هم که ندارم .کتاب خوان خوبی هستم . صبح زود تهوع می خوانم ، ظهر تهوع می خوانم ، نیمه شب تهوع می خوانم . می بینید ، تا به این حد می توان متنوع بود . شاید بد نباشد رنگ اتاقم را عوض کنم . یا نه ، بهتر است پوستر پدرم را بر دیوار بکوبم . شاید او خواست با من حرفی بزند.حالم را تغییر خواهد داد.
این زندگی ولرم و یکنواخت حالم را بهم می زند. شاید تنها مسئله من این است که "من وجود دارم." همه اش همین ! واین گرفتاری آنقدر مبهم و غریب می نماید که ازش " شرم " دارم .
غریبه شروع می کند ...اما گویا ترسی سراسر وجودش را فرا گرفته ! می ترسد پذیرفته نشود . آه که دیگر دارد لجم را در می آورد . نگاهش کن سراپا به لرزه افتاده .خود نیز می داند من بی آزارم . پس چرا اینچنین نگاهم می کند. اما نه ! شاید او یک اومانیست است . او مرا برهنه خواهد کرد. پی به ماهیت نا موجه من خواهد برد. خوب این به هیچ وجه قابل تحمل نیست . شاید مرا وادار کند که عقیده ام را پس بگیرم . شاید مانند همه اومانیست ها به من بگوید : "نگاه کن انسان ها هستند ! انها هدف کار و فعالیت تو هستند ." آه نه ! که دیگر تاب نگاه نافذش را ندارم دیگر نمی خواهم برایش دل بسوزانم . او اصلا نمی فهمد . همه چیز او عاریتی است حتی نگاه اومانیستش ! من چه کار می توانم بکنم.
من می روم ، شاید در سه گانه امروز تهوع را یک سره کردم. اما وجودم را چه ؟ یعنی تا به آخر باید این چنین به روایت خود بپردازم ؟! اما دیگر برای هیچ کس دل نمی سوزانم . آخر حالم را بهم می زنند .
