ببینم به کجای دنیا برمی خورد
اگر تو را در همان قاب آبی کودکی هایت به خاک می سپردم.
یادم می ماند؛ کف دستم بر پهلوی ات.
اینطور باشد کمتر درد می کشی.
اصلا می خواهی من خودم را به نافهمی بزنم
تا تو هرقدر که بخواهی با غضب نگاهم کنی.
اینطور باشد کمتر درد می کشم.
.
.
.
این ها همه قبل از دیدن توست؛
خود تو را چه کنم؟!
همیشه این مسافت بین ما کار را خراب کرده.
کار دل من و کار اعصاب نازک تو .
اگر بیایم و مرا نبینی !
نمی توانم صورت باد کرده ات را در آن زمینه سفید ببینم.
اینطوری مردن اصلا خوب نیست.
چه قدر از پالس های این نمایشگر متنفرم.
مانند اشک هایم ، نامنظم بالا و پائین می پرند.
آخر، نکند این ها تو را راهی کنند؟
.
.
.
مادر هم سپیدپوش است.
نفهمیدم برای من دعا می کند که این قدر نا فهم ام یا برای پهلوی تو !
دلم رمیده شد و غافلم من د رویش
که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش
چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم
که دل به دست کمان ابروئیست کافر کیش