- به هنگام نومیدی اگر خود را به درختی نیاویزیم ، چطور می شود ؟پوست صورت چروک می خورد ، پستانها آویزان می شود ، کف پاها ترک بر می دارد ، دستها از قشنگی می افتد ، نیازی هم نیست که به ناخن ها برگ گل بچسبانیم ، روزگار می گذرد، بی آنکه نگاهی به آدم بیاندازد . حتی سالهای بعد هم نیازی نیست که آدم خودش را به دیوار بکوبد ، در کوچه ها راه بیفتد ، از پله های خانه پدری برود بالا ، با انگشت هایی که در سیاه سرما ریخته ، و موهای سفید ، در پله سوم بماند و بگوید :
" مرا یادت هست ؟" -
- از زمانی که او را گم کردم ، از زمانی که دانستم مزه تلخ مرگ به تلخی اخم و عصبانیت حسیناست . و از زمانی که به تماشای مرده ها در گورستان رفتم و دیدم که زنده ها چه می کنند و چطور مرده را می شورند ، در گور می گذارند ، دعا می خوانند ، خلقت را به شهادت می گیرند ، رویشان را پس می زنند ، پنبه ها را از روی صورت و از توی دهانشان بر می دارند ، بر آن صورت های سردد بی خون که در زمان یخ زده بود ، مشتی خاک می پاشند و بعد شیون زنده ها . آن وقت گورکن ها بی توجه به گریه زنده ها ، خشت های بزرگ را می گذاشتند و ان همه خاک میریزند . تمامی اینها مرا وا می داشت که او را بپرستم ، بنوشم ، ببلعم ، شیشه شوم و مثل نور از خودم عبورش دهم . گاه برای ماندن کنار او التماس هم بکنم ، دروغ هم بگویم ، بی پروا باشم و هرچه می خواهم از او بخواهم ، بی هیچ غروری ، انگار که قرار نبوده من ملکه این سرزمین باشم.-
گزیده ای بود از کتاب " سال بلوا " نوشته عباس معروفی .
این روزها زندگان به چشم هایم نمی آیند.
-- پیش ساز تو من از سحر سخن دم نزنم
به زبانی چو بیان تو ندارد سخنم –
<سایه>