تبليغاتX
داروگ - زائیدن مشکله یا ...
. . . these words I write keep me from total madness

بر روی صندلی نشسته بودم . صندلی بغلی ام خالی بود . اما آثاری از وجود یک انسان بر روی آن دیده می شد . منتظر بودم تا بیاید . هیچ اطلاع دقیقی از زمان رسیدن به مقصد نداشتم . در استرسی ناشناخته دست و پا می زدم . شروع به حرکت کردیم . صندلی همچنان خالی بود . بالا خره از انتظار دست کشیدم . مشغول خواندن کتاب شدم . تمرکز نداشتم . دستگاه را روشن کردم و چند موزیک نسبتا روان و سبک  انتخاب کردم . چند صفحه ای از کتاب نخوانده بودم که همسفر ، نمایان شد !!! یک آقای میانسال نسبتا لات با سر و بالایی مشکی پوش . از قیافه اش در همان لحظه اول خوشم نیامد . ظاهر قلدرنشانی داشت . بی سلام علیکی بر روی صندلی اش جا گرفت . مامورین قطار هم مانند نوچه هایی به زیر دستش بودند . من هم که این احوالات را دیدم بیشتر در کتاب فرو رفتم و صدا را هم بالا بردم . مدام برایش چای و نسکافه می آوردند . مرا هم در بزم خود شریک کرده بود . مدام وسط خوانش من پارازیت می آمد . به من چای تعارف می کرد . من هم مجبور بودم صدا را قطع کنم . کتاب را ببندم و دوباره از او بخواهم تا حرفش را تکرار کنم . واقعا داشتم دیوانه می شدم . ناگهان دیدم آقا در صندلی خود وول می خورد و مدام به جلو خم می شود و چیزی می گوید . این عمل چند بار تکرار شد . گوشی را از گوشم بیرون آوردم تا بهتر در جریان باشم . متاسفانه شاهد بی ادبی آقا به چند خانم جوان بودم که گویا مانع دیدن صفحه تلویزیون توسط آقا بودند . عبارات زشتی از سوی مرد پرتاب می شد . در مقابل خانم جوان با حالتی از بهت هدف این ناسزاها قرار گرفت . اما گویی هیچ کس شاهد این ماجرا نبود . حتی خود من ! هنوز ناباورانه  به ماجرا می اندیشیدم که نسکافه ای دیگر به من تعارف شد . مانند این بود که در سیاهه یک میدان جنگ بودم . مدام مورد لطف و محبت پست ترین ها واقع می شدم .  زبری دست پر نوازشی را بر تن رنجور زمانه حس می کردم . اینجا بود که به درستی این مفهوم پی بردم که : زائیدن مشکله ولی نیکی آموختن به بشر از زائیدن هم دشوارتره . گوئی که دیگر انسان نیستند بلکه چکش ها و آلاتی هستند برای کر و گیج کردن .
نوشته شده توسط jOo jOo در ساعت 12:56 | لینک  |