تبليغاتX
داروگ - دیگر این همان ابرست کاندر پی هزاران روشنی دارد ...
. . . these words I write keep me from total madness

کتاب را عقب و جلو می برم ؛ شاید اندکی برایم جذابیت داشته باشد . روزنامه وار جلو می روم ؛ چیزی سر در نمی آورم . با دقتی ژرف در جملاتش عمیق  می شوم ؛ انگار روزنوشت های یک انسان درگیر را می بلعم . دچار تهوع می شوم. کتاب را پرت می کنم . تمام ذهنم مغشوش و خط خطی است . دوباره به سراغش می روم . تو گوئی تکلیفی بر دوشت است . به زور پابند می شوم . می نشینم و پیش می روم . نزدیک به ده صفحه ، خود را پرتاب می کنم . گفت گوی نصیحت بار مردی است با دخترکی تن فروش ، آن هم در بستر هم آغوشی ! صلاح می بینم که نصایح را به وقتی دیگر بسپارم . به سراغ دیگر پارگی های ذهن بیمار مرد می روم . مدتی است درگیر این کتاب هستم . شاید به امید جمله ای موافق با روح پریشانم ، این همه سختی را متحمل می شوم . ولی افسوس ... مدام خاکستری آلوده ی داستان را بر می تابم تا شاید روشنی مرا در بر گیرد .

 

 

 

نوشته شده توسط jOo jOo در ساعت 3:36 | لینک  |