تبليغاتX
داروگ -
. . . these words I write keep me from total madness

 

گاهی فکر میکنی تمام حرف ها را زده ای  .   گاهی خسته ای از زنده گی  .  گاهی عکس رنگی می گیری   .   گاهی به اندازه یک کتاب ، حرف داری   .    گاهی عکس های رنگی ات را سیاه و سفید چاپ می کنی  .   گاهی سودا زده ی مولانایی  .   گاهی عینک پست مدرن به چشم می زنی   .   گاهی به اندازه مجنون از عشق داغ می شوی   .   گاهی کلاسیک ورق می زنی   .    گاهی یاداشت هایت را به رنگ آبی می نویسی    .    گاهی کتاب می خوانی   .   گاهی فیلم هم نمی بینی   .    گاهی عکس های ات را عمودی ردیف می کنی   .    گاهی اصلا یادت می رود سواد نوشتن داری   .    گاهی ادبیات پوچی دلچسب می شود   .    گاهی خوب هستی   .   گاهی خماری خامی   .    گاهی ره مسجد میگیری    .    گاهی  هر روز دلت  اسپاگتی می خواهد   .    گاهی  فراموش می کنی سقط شده ای   .    گاهی بد می شوی   .    گاهی برایت سهراب می آورند   .    گاهی یادت می افتد سایه به حاشیه برده شده    .     گاهی زمزمه ات رنگ می بازد    .     گاهی به یاد می آوری زندگی خالی نیست   .   گاهی لبخند می زنی   .   گاهی فراموشت می شود ؛ همه چیز  ...

 

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون

دلم را دوزخی سازد دوچشمم را کند جیحون ؟

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید

چو کشتی ام در اندازد ، میان قلزم پرخون؟

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد

که هر تخته فرو ریزد ز گردش های گوناگون ؟

نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را

چنان دریای بی پایان ، شود بی آب چون هامون؟

شکافد نیز آن هامون ، نهنگ بحرفرسارا

کشد در قعر ناگاهان ، به دست قهر ، چون قارون ؟

چو این تبدیل ها آمد ، نه هامون ماند و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد ؟ که چون،غرق است در بی چون

چه دانم های بسیار است ، لیکن من نمی دانم

که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون

-مولانا- 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط jOo jOo در ساعت 0:1 | لینک  |